تبليغاتX
تنهایی

تنهایی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:30  توسط جهان  | 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 11:57  توسط جهان  | 

اگه دستم به جدایی برسه...

اگه دستم به جدايي برسه   اونو از خاطره هام خط مي زنم

از دل تنگ تموم آدما   از شب و روز خدا خط مي زنم

اگه دستم برسه به آسمون    با ستاره ها قيامت مي كنم

نمي ذارم كسي عاشق نباشه   ماه  وبين همه قسمت مي كنم

قتي گاهي من و دل تنها مي شيم حرفهاي نگفتني  رو مي شه ديد

مي شه تو سكوت بين ما دوتا     خيلي از نديدنيها رو شنيد

قصه ي جدايي ما آدما  قصه ي دوري ماست از خودمون

دوري من و تو از لحظه ي عشق قصه ي سادگي گمشدمون

اگه دستم به جدايي برسه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11:27  توسط جهان  | 

چشمای بارونی

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاهت این قدر غمگینه؟

چرا لبخندات اين قدر بی رنگه ؟

اما افسوس

هیچ کس نبود همیشه من بودم

من و تنهایی پر از خاطره

آهای با تو هستم

تویی که از کنارم ساده مي گذري و حتی یک بار نمي پرسي

برای چی چشمهات همیشه بارونیه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 7:40  توسط جهان  | 

می شه از عشق تو مرد

اگه از عشق میشه غصه نوشت میشه از عشق تو گفت

میشه با ستارهای چشم تو مغرب نو مشرق نو برپا کرد
میشه از برق نگات خورشید رو خاکستر کرد
میشه از گندمیای سر زلفت  یه عالم شعر نوشت

اره از عشق تو دیونگیم عالمیه
آره از عشق تو مردن داره

 
میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد
میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست تو هم راحت شد
آره از عشق تو دیونگیم عالمیه

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 17:44  توسط جهان  | 

 

نشه يه وقت بيايي دير شده باشه

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 13:28  توسط جهان  | 

 

 

خوبرويان جهان رحم ندارد دلشان

بايد از جان گذرد هر كه شود عاشقشان

روز اول كه سرشتند ز گل پيكرشان

سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 13:7  توسط جهان  | 

ایستگاه آخر

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 9:7  توسط جهان  | 

دو رو

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:0  توسط جهان  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 14:48  توسط جهان  | 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:54  توسط جهان  | 

قاصدك هان، چه خبر آوردي
از كجا  وز كه خبر آوردي
خوش خبر باشي، اما، اما
گرد بام و بر من بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار دياري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
 برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك در دل من همه كورند و كرند

 دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد كه دروغي تو دروغ
كه فريبي تو فريب
راستي آيا جايي خبري هست هنوز  
مانده خاكستر گرمي جايي  
در اجاقي طمع شعله نمي ورزد

خردك شرري هست هنوز
قاصدك ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:31  توسط جهان  | 

آموزگار

به تو فکر می کنم و به روزهایی که امروز انگار از پس قرنها به افکارم سرک

 می کشند و این حس غریب نمی دانم ازکجا وچرا  پیدا شده که  باعث شده خودم را ده سال پیرتر حس    کنم.من دیروز را جز کودکی بازیگوش و بی فکر نمی بینم.

این روزها دوباره اسیر همان سکوت لعنتی شده ام.شاید چون فشارهایی سخت تر از سال گذشته را تحمل می کنم؛ نمی دانم. دوباره هراسهای بی رحمی که ناجوانمردانه روزهای زیبای زمستانی ام را به کابوسی بی پایان بدل کرده اند.

بگذریم. دیشب چیز جدیدی کشف کرده ام. تو عجیب ترین معلم من هستی.عجیب است. نه؟ هر بار که به تو فکر می کنم چیز تازه ای یاد می گیرم. مسائلی که حتی بین ما پیش نیامد اما من به تجربه احتمالی آن با تو فکر می کنم و به عکس العملی که می توانستی داشته باشی.این گونه عجیب معلمی هستی که حتی بعد مسافتی این چنین دور تو را از آموزش باز نمی دارد!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 16:24  توسط جهان  | 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 16:12  توسط جهان  | 

خیانت

خورشيد غروب كرد افتابگردان به دنبال خورشيد ميگشت ناگهان

ستاره اي چشمك زد افتابگردان سرش را پايين انداخت گل خيانت نميكند

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 16:4  توسط جهان  | 

بی تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 9:46  توسط جهان  | 

شکستم

نمی دونم اشکی که داره از گوشه ی چشمم سرازیر میشه به خاطر توئه یا واسه خودم !

دلم به حال خودم می سوزه ، که همیشه باید دوس داشتنیامو از پشت پنجره ی دیروز ببینم

انصافه ؟!

به خدا انصاف نیست ، به همون خدائی که می پرستیش یا نمی پرستیش

بی انصافیه !

واسه تو که اهمیتی نداره ... ؛ حقم داری !

منم اگه دو نفرو داشتم که واسم بمیرن ، اونی رو انتخاب می کردم که بیشتر به دردم میخوره !

اونی رو انتخاب می کردم که قراره فردامو بسازه !

شکستن اون یکی هم واسم مث مردن یه گربه گوشه ی خیابون بود ...

تو مسیرتو انتخاب کردی ، داری به آینده ی روشنت فکر می کنی ولی برای من انتخابی وجود نداره ، این آینده ی شب آلوده که منو انتخاب کرده !

مهم نیست تو خودتو ناراحت نکن ، برای من تا بوده همین بوده

باید بسوزم و بسازم ، اگه بتونم ...

ولی دیگه چه ساختنی ؟ این بار قبل از اینکه بسازم ، خاکستر شدم ، نیست شدم ... !

بغض داره داغونم می کنه ، ولی نمی تونم ببارم ، سخته ، دردآوره ، می فهمی ؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:38  توسط جهان  | 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا

کجا ، عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا بر آمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 16:43  توسط جهان  | 

دو تا چشمام همه جا،دنبال تو مي گرده
با نبودنت دلم،با غصه ها سر كرده
شب و روز من پي تو،همه جا را گشتم
يكي گفت غصه نخور،اون داره بر مي گرده
زندگي با عشق تو، رنگ ديگه داشت برام
رفتي و بدون تو،تلخ شده روز و شبام
دل من با هيچ كسي،نمي تونست خو بگيره
شب و روز منتظره و ،چشم برات مونده نگام
كسي مثل تو نبود ،كسي مثل تو نشد
همش از خدا مي خوام ،كه بيايي زود زود
كاش كه مي شد دو باره ،باز هم و پيدا كنيم
سفره عشقمو نو با هم ديگه وا بكنيم
كاش تو اين شهر غريب ،صداي آشنا بياد
دل من هوا تو كرده،باز دلم تو رو مي خواد
فقط از خدا مي خوام كه بيايي زود زود
همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 13:31  توسط جهان  | 

 

مرا بازيچه خود ساخت چون موسي که دريا را
فراموشش نخواهم کرد چون دريا که موسي را
نسيم مست وقتي بوي گل مي داد حس کردم
که اين ديوانه پرپر مي کند يک روز گل ها را
جدايي قصه تلخي است، اما از که مي نالم؟
خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را
کسي را تاب ديدار سر زلف پريشان نيست
چرا آشفته مي خواهي خدايا؟ خاطر ما را
نمي دانم چه نفريني گريبانگير مجنون است
که وحشي مي کند چشمانش آهوهاي صحرا را
چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسيديم و خنديدي
فقط با پاسخت پيچيده تر کردي معما را

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 15:5  توسط جهان  |